تبلیغات
اینجــــا همه چی قرو قاطـــیه .. - یه داستان کوتاه بسیار زیبا (خوندش رو از دست ندید)
اینجــــا همه چی قرو قاطـــیه ..
بوی نو شدن می آید اما تو همیشـــه رفیق کهنه من بمان ...


                 ❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤


یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ در بستر مرگ استاد از او پرسید :

"مولای من! استاد شما که بود ؟ "

 

حسن بصری پاسخ داد :

..."صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم ."

 

"کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "

حسن کمی اندیشید و بعد گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند،

 

اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد .حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. "

مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد. "

 

"نفر دوم که بود ؟ "

 

"استاد دوم سگی بود ، می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد.

همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه، تصویر سگ دیگر محو شد. "

 

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد:

"و بالاخره، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده ای؟ دخترک گفت: بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم :دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟

دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب! می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود، کجا رفت ؟ در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام! کی شعله خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید.

 

از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم؛ با ابرها ، درخت ها، رودها و جنگل ها، مردها و زن ها. در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم.

آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران و مادران برای فرزندان خود میگویند.


❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤




برچسب ها: داستان کوتاه، داستان جالب، جالب ترین ها، داستان های، داستانک، مطلب زیبا، داستان بسیار زیبا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 فروردین 1392 توسط ROYA | نظرات()
سحر
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 07:46 ب.ظ

سلام خوبی؟
بازم من بهت سر زدم بی معرفی چرا به من دیگه سر نمیزنی؟
پاسخ ROYA : سلام لینکت که کردم سرهم میزنم هنوزم بی معرفت؟؟؟؟؟؟؟؟ :(
سحر
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 10:50 ب.ظ
به دوستای وبلاگیم سر زدم اما تو بی معرفت بهم سر نمیزنی یه سری به من بزن و آدرس وبلاگت را تو سایت من ثبت کن اگه نیای منم دیگه بهت سر نمیزنم
سحر
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 04:21 ق.ظ

سلام خوبی؟من بهت سر زدم وبلاگ خوبی داری
منم یه سایت موزیک دارم خوشحال میشم بهم سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
مهناز
شنبه 31 فروردین 1392 09:24 ق.ظ
سلام خوبی ؟ یه بار دیگه اومدم ببینم پست تازه زدی یا نه ؟ خیلی خوشم اومد که مطلب جدید گذاشتی ,من دوستای خودمو فراموش نمی کنم . منم یه سایت تازه زدم. دارم لیست وبلاگهای دوستمامو و کسایی که هر روز مطلب می ذارن را جمع می کنم از اومدنت خوشحال میشم . حتما به من سر بزن فعلا تا دیدار دیگر
پاسخ ROYA : سلام عزیزم.باشه سرمیزنم.لینکت میکنم
یاشار
شنبه 31 فروردین 1392 08:24 ق.ظ
سلام خوبین ؟ وبلاگ بسیار زیبایی دارین به منم سر بزنین برای حمایت از ما اگر دوست داشتین ما رو به اسم تیم نرم افزاری دنیز سافت لینک کنید. ممنونم
پاسخ ROYA : باشه
دخترانه
جمعه 30 فروردین 1392 11:14 ق.ظ
وبلاگم رو آپ کردم
دوست داشتی با نام " دخترانه " لینکم کن
پاسخ ROYA : باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
صدا کـــــن مرا
صدای تــــــو خوب است
صدای تو سبزینه آن گــیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حــزن می روید
در ابــعاد این عـــصر خامـوش
من از طــعم تصنیف درمتــن ادراک یک
کــوچه تنـــهاتـرم
بیــا تابرایــت بگویم چه اندازه تـنهایی
مـن بزرگ است
به اندازه سطــح سیـمانی قرن
اگر کاشـف معـدن صبح آمد
" صدا کن مـــــــرا "
و مـن در طـلوع گل یاسی از پشت انگـشت های

تــــو بیدار خواهـم شد


» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :