اینجــــا همه چی قرو قاطـــیه ..
بوی نو شدن می آید اما تو همیشـــه رفیق کهنه من بمان ...
 


داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا، نویسنده معروف در



حال قدم زدن  پارک چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد.
 

کافکا جلو می‌رود و علت




 گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کند پاسخ می‌دهد :
 



«عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد:


«امان از این حواس پرت! گم


نشده ! رفته مسافرت
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد:


«از کجا میدونی؟»




ادامه مطلب
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان های زیبا، داستان زیبا، داستان کافکا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط ROYA | نظرات()
درباره وبلاگ
صدا کـــــن مرا
صدای تــــــو خوب است
صدای تو سبزینه آن گــیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حــزن می روید
در ابــعاد این عـــصر خامـوش
من از طــعم تصنیف درمتــن ادراک یک
کــوچه تنـــهاتـرم
بیــا تابرایــت بگویم چه اندازه تـنهایی
مـن بزرگ است
به اندازه سطــح سیـمانی قرن
اگر کاشـف معـدن صبح آمد
" صدا کن مـــــــرا "
و مـن در طـلوع گل یاسی از پشت انگـشت های

تــــو بیدار خواهـم شد


» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات